تبليغاتX
ننه هستی و برو بچهs

ننه هستی و برو بچهs

" به نام یکی "

آقا قبول داری از هر دست بدی از همون دست هم می گیری یا هرچی بکاری همونو درو می کنی.

داداشتون که هر روز خوودشو سین جیم می کنه؟!

که آخه بامعرفت تو این 2 روزه دونیا چی کردی؟ از صبح تا شوم چه می کنی؟

چند وقت پیشا یه بابایی توی اون هوای سردی که فیل رو می ندازه گوشه خیابوون واستاده بوت داشت واسه ما سگ می فروخت نالوتی خودش کلی پوشیده بوت بعد اونوقت طفلی سگه عینو بید می لرزیت و جناب عین خیالش نبوت. خلاصه دلمون واسه اون زبون بسته بدجوری کباب شد.

یکی نیست بگه آخه بامعرفت پولش به آهش می ارزه؟

حالا بیاین و کلامونو قاضی کنیم که هرچی می کشیم از کردار خودمونه،

آخه رفیق چرا تو این 2 روزه دونیا حواستو جفت و جور نمی کنی ببینی اوس کریم با نامرد جمووعت چی می کنه؟!...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:1  توسط شاهین  | 

                         " به نام آقامون "

شرمنده رفقا که غیبت داشتیم.

می خواستیم که بگیم نظر رفقامون اعم از خواهران و برادران گرام راجع به:

ننتون چیه؟!...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 18:41  توسط شاهین  | 

« به نام او »

 

سؤالي از فرعون

چون فرعون ادعاي خدايي كرد و گفت: "انا ربكم الاعلي"، جبرئيل در راه او به شكل بشر ظاهر شد و از او پرسيد: نظرت در اين مورد چيست كه خواجه اي به غلام خود مال و جاه و نعمت دهد و بر ديگران او را برتري بخشد، آن گاه غلام بخواهد بر خواجه ي خود هم، سروري كند و از او برتر باشد. جزاي او چيست؟

فرعون گفت: جزاي او آن است كه او را به آب غرق نمايند تا ديگران نيز عبرت بگيرند. از حضرت حق فرمان آمد: "اي جبرئيل! اين فتواي را به ياد داشته باش تا آن روز كه او را به دريا كشيم و به حكم فتواي او، وي را غرق كنيم."

حاجي ما كه اينو شنفتيم چهارتا ستون بدنمون با هم لرزيت.

نشریه هنرهای زیستن۲

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 16:16  توسط شاهین  | 

 

« به نام او »

 

 

اينو آبجي گراممون (عرفان نظرآهاري) نيوشته، از بس قشنگ بوت دلمون

 نيومت تغييرش بتيم.

 

زمين مادر آدمي

خداوند به جبرئيل فرمود:''به کهکشان برو و مشتی خاک بر گير و بيا؛میخواهم ادم رابيافرينم."جبرئيل رفت و همه کهکشان را گشت؛اما خاکی پيدا نکرد.هيچ کس به

 او خاک نداد.نه ناهيد که عروس اسمان بود و نه بهرام؛جنگاور چرخ؛

 نه عطارد که منشی افلاک بود و نه مشتری.

 نه کرسی فلکی.و نه کيوان مرزبان دير هفتمين.

هيچ يک به جبرئيل کمک نکردند.جبرئيل دست خالی و شرمنده نزد خدا برگشت.

خدا گفت:"به زمين برو که در اين کهکشان او از همه بخشنده تر است.
جبرئيل نزد زمين امد .زمين به او گفت:"هر قدر خاک که می خواهی بردار.

من اين افريده را دوست خواهم داشت.افريده ای که نامش ادم است."
جبرئيل مشت مشت خاک بر گرفت و نزد خدا برد.و هر مشتی ادمی شد.
خدا گفت:"درود بر زمين که زمين؛مادر ادم است."
و اينگونه بود که هر ادمی افريده شد؛نزد مادرش؛زمين بازگشت.و زمين ابش داد.

زمين نانش داد.زمين پناهش داد.زمين همه چيزش داد.و ان هنگام که ادمی روحش

 را به خدا می دادجز مادرش زمين هيچ کس او را نمی خواست.
زمين مادر است و مادر عاشق؛زمين مادر است و مادر مهربان.زمين مادر است ومادرشکيباست.
زمين مادر است و مادر گاه بی قرار نيز می شود.چندان که کودکش را نيز می ازارد.
خدايا!ما را ببخش و بيامرز.و به مادرمان زمين ارام و قرار بده تا هرگز ديگر کودکش را

 اینگونه نيازارد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 14:2  توسط شاهین  | 

 

« به يادش و به ياريش »

 

بندگي خدا

از ابراهیم ادهم نقل شده است که روزی غلامی خریدم. از او پرسیدم: نامت چیست؟ گفت: تا چه بنامی ام!

گفتم: چه می خوری؟ گفت: تا چه بخورانی ام! گفتم: چه می پوشی؟

گفت: تا چه بپوشانی ام. گفتم: چه کار بلدی؟ گفت: تا چه فرمایی ام! گفتم: چه می خواهی؟ گفت: بنده را چه به خواستن!

پس به خود گفتمُ ای مسکین! آیا تو در همه عمرت برای خداوند متعال چنین بوده ای؟ طریق بندگی را از او باید آموخت. بر احوال خود چنان گریستم که بیهوش شدم.  ( مجله هنرهای زیستن۱ )

داداش ما که بدجوری خجالت زده اوس کریم شتیم.

شوما چی طور؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 14:10  توسط شاهین  | 

« به نام يكّه،شفا دهنده ي عالم و آدم »

 

 بينم خسته نشدي از اين همه دارو خوردن، به ما بگو بي شيله پيله كه چند مثقال حالتو جا آورده و ميزونت كرده، اصلا آوردتت رو فرم؟

       اما داداش ما مي دونيم اين ها يه مشت داروهاي شيمياييه كه معلوم نيست توش چيه، درد تو  دوا نمي كنه هيچ، تازش هم بي مروت هزار تا درد و بد بختي اضافه مي كنه.

مشتي تو كه كارت درسته پس چرا انقدر فوفول بازي در مي آري و از اين جور مزخرفات مي خوري به جاي اين ها يه ازه به حرف اين آقابزرگ خدا بيامرز ما گوش كن كه تو نخسه هايي كه واسه مريضاش پيچيده صوبت هاي قشنگي كرده. البت، جا نمونه اول اين نخسه ها نوشته به نام او كه نامش دواست و يادش شفا، خوب ما چيزي كه از اين حاليمون شت، اين بوت كه فقط خودش كه هم روحمون هم جسممون ترتميز مي كنه و حالمون خوب. همينو بس. ولي به هر حال ما با اين يه ازه سفاتي كه داريم اينم حاليمون شت كه بايد ازش اشتب استفاده نكنيم و يه جورايي قدرشو بدونيم كه يه وقتي ديدي از دستمون پر كشيد و رفت(منظور اينه كه اوس كريم ازمون مي گيره).

اما مي خوام در حقتون برادري كنم و بگم كه توي اين نخسه ها كه خدا بيامرز پيچيده كه ببرن مردم داوا خونه كه داروشون بگيرن چي نوشته، اونوقته كه يه نگاه بندازي،

 به ما مي گي اي ول.

البت بگم يكمي لحنشو خودموني كردم اول كاري سرديتون نكنه!

اولا: 2 تا گيلاس بنداز بالا (گيلاس درختيا!) آخه خيلي زود هضم مي شه تازش هم معده را تر تميز و پاك مي كنه. مي گن خمير يا تخمير معده را هم از بين مي بره. داداشايي مونم كه عادت دارن بزنن زير آواز (اللخصوص داخل،حموم) از اين بخورن كه سينه را هم نرم مي كنه. راستي مرداي زندگي كه تو جاده شب و روز عرق مي ريزن و زحمت مي كشن تا يه لقمه نون حلال ببرن سر سفره واسه ايال و بچه هاشون كمي از آب گيلاس برن بالا عطش، مطششون بت جوري حل مي شه.

اما واسه اين آبجيايه خوش  تيپ و شيك و پيك، سفارش مي كنيم كه همچين از اين گوشت گيلاس بيچسبونن به صورتاشون آخه توي اين نخسه نوشته بوت پوست و نرم مي كنه و ختم كلوم اينكه رخسار را هم باز مي كنه و.... .  

اين از كوچيك، كوچيكه طبيعت بوت. اگه اوس كريم بخات و ما زنده بوتيم از چيزهاي گنده تري واسه رفيقامون صوبت مي كنيم، (البت ما كي باشيم).

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:0  توسط شاهین  | 

« به نام اربابم و سلطانم »

 

آقا ما كه سفات درست و حسابي نداريم، البت وقت گراممونم واسه خوندن هر مجله و روزنومه اي هدر نمي ديم.اما يه مجله بوت، هنرهاي زيستن كه با همه دست رفاقت مي داد و مام بدفورم مي زديم تو كار خوندنش. اما وقتي به يكي از بچه ها گفتم برو واسم بگير، اومت بهم گفت پيدا نكردم، مام كه به اين راحتي ها يه چيزي رو كه انقدر خاطرشو مي خوايم ول نمي كنيم. واسه همينم از حسن بپرس و از حسين بشنو كه « اي دل غافل» درش تخته شده. تو نميري خيلي تولك شدم، كه يكي هم كه حرف درست و حسابي مي زد بايستي... . اما ما كوتاه بيا نيستيم.

 

« گناه »

 

ابراهيم شيبان مي گويد با استاد خويش عبدالاه مغربي به طبيعت رفتيم تا ساعتي را به نظاره ي آثار و شگفتي هاي طبيعت بگذرانيم. من دست پيش بردم و گياهي را از زمين كندم و ساعتي در دست نگاه داشتم و بعد انداختم.

استاد به من گفت: اي ابراهيم! سزاوار نبود كه عملي از تو سر زند كه پنج خطا از آن پديد آيد. گفتم: كدام خطا؟ گفت: يكي آن كه خود را به هوي و هوس سپردي. ديگر آن كه تسبيح گويي را از تسبيح حق بازداشتي. سوم آن كه راه را بر ديگران گشودي. چهارم بدون هيچ حاجتي چنين كاري كردي و پنجم اين كه بدون دليل آن را انداختي. برخيز و از من جدا شو. آن كس كه در ضمن يك عمل او پنج خطا باشد، در خور صحبت ما نيست.

 «نشریه  هنرهای زیستن شماره۲ »

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 14:42  توسط شاهین  | 

    

 

 

« به نام سرورم و تاج سرم »

 

دلم می خواد از درد ننم باهاتون چند کلوم صوبت کنم که شاید شما ها یه چیزهایی حاليتون شه، از اینکه این بچه های بی غیرتش بدجوری دارن دقش می دن البت خود ننم ام گفته که آقشون می کنه آخه آق والدین بدجوری می گیره. ننم واسه اینکه بهشون گوش مالی بده چند تا زمین لرزه فرستاده بالا تا شاید این جوجه ماشینی ها از رو برن.

مام مثل بچه مثبت آ یه گوشه نشستیم که، برای همینم چند وقت پیشا داش بزرگم یکی از پسرای ننمُ می گم زد یه تسونامي راه انداخت كلي هلاكي داد و ..... چشمت روز بد نبینه آبجيم كاترينا رو مي گم (بچه نيواورلئان)  يه طوفان  راه انداخت كه.... آخه ما واسه ننمون بدفورم غیرت داريم. آخه این بچه های نامردش زدن نسل چند تا از داداشا و آبجیامون منقرض کردن، بی مروتا نگفتن اینا فک و فامیل خودشونم هستن همچي خودشونُ از ما جدا کردن که انگارکی از ما بیشتر سفات دارن یا حالیشونه نگفتن که کسی که از خاکه باید یه ازه خاکی هم باشه، واسه همینم منم نه برداشتم و نگذاشتم یه تیلیف زدم به شهاب داداشمُ می گم بچه تر تمیزُ تحصیل کرده ی خارج از زمینه اونم قرار گذاشت تولشو (شهابسنگ) و اینجوری که می گفت برای 7 مرداد 1387 بفرسته داخل زمین بدبختی اینکه اگر بخوره به زمین نمي دوني چه بلوايي به پا مي شه آخه اینجوری که قمر و شمسی می گفتن هیکل پسرش ماشالاه خیلی روفرم.

ختم کلوم اینکه اوسا كريم پشت همه ي ماها واستاده. البت به احترام همين چند تا بچه هاي خوبي هم كه داريم الانس كه آتيش غيرتمون كم شده والا..... .

تا چند تا آژان و آژان كشي ديگه عزت زیاد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 21:32  توسط شاهین  |